افزودن نظر جدید

من در سرزمین وحی 1

تصمیم گرفتم از سفرم به خانه خدا یه سفر نامه تهیه کنم. امیدوارم کم همتی نکنم بشینم بنویسم . عکس که خواهم گرفت خیلی زیاد اما خیلی دوست دارم سفر نامه ای همراه با عکس بنویسم. اگر خدا کمک کنه که حتما می کنه فقط این خودمم که باید همت کنم. سعی می کنم حتما از مکه یا مدینه یه پست بنویسم یه امید خدا 24 همین ماه به سرزمین وحی تشرف پیدا خواهم کرد.

دوسال پیش تقریبا دی یا بهمن ماه بود  توی ذهنم نیست اما  همین موقع ها بود که اعلام کردن برای قرعه کشی حج عمره دانشجویی بیایید ثبت نام کنید با کلی ذوق و شوق رفتم اسمم رو نوشتم.

دلم خوش بود، پیش خودم می گفتم خوب چون من توی دانشگاه کار می کنم و قرعه کشی هم دست آقای مهرابی هست می رم باهاش صحبت می کتم تا پارتی بازی کنه و  حتما واسم یه کاری می کنه.چقدر اذیتش کردم آقای مهرابی را، چند روز بعد نتایج رو اعلام کردن. اسمم نبود خیلی دلم گرفت پیش خودم گفتن خدایا آخه چیه من کمتر از این آدم هایی هست که اسمشون در اومده. پیش خودم گفتم حتما حکمتی داره . حتما برای سال دیگه اسمم در میاد. یکسال از اون ماجرا گذشت دوباره گفتن بایید اسم بنویسید برای حج عمره دانشجویی. خوب با کلی ذوق بیشتر رفتم توی اینترنت و توی سایت لبیک فرم رو پر کردم و ازش پرینت گرفتم. مطمئا بودم که دیگه ایندفه اسمم در میاد خوب رفتم فرم را دادم به مسئول ثبت نام و اون مدارکم رو دید و اسمم رو نوشت و گفت فلان روز قرعه کشی می کنند یعنی شنبه یک روز بعد از روز دانشجو. روز دانشجو هم اومد و من پس فرداش رفتم سراغ آقای مهرابی بهم گفت هفته دیگه قرعه کشی هست. سرم رو انداختم پایین و رفتم.خوب مطمئا بودم این دفعه حتما اسمم در میاد و دیگه فرقی نداشت برام که امروز یا 1-2 ماه دیگه اسامی اعلام بشه خوب مطمئن بودم که خدا دل منو نمیشکونه. نمی دانم چرا اما یه حسی همش بهم می گفت اسم من توی قرعه کشی در میاد.

اسامی اعلام شد از اقای مهرابی پرسیدم اسامی رو کجا زدید رفتم اسامی رو بخونم ، دیدم بر اساس شماره ملی زدن کلی کیفم رو گشتم دنبال شماره ملیم پیداش نکردم. یه دختره پیشم بود وقتی شماره ملیش رو دید کلی ذوق کرد پرید رفت دوستاش و خبر کرد به اون ها هم بگه. به ذهنم افتاد که توی گوشیم ذخیره کردم شماره ملیم رو. دست کردم توی جیبم گوشیم رو در اوردم یه سرچ کردم شماره ملیم رو پیدا کردم. هرچی دقت کردم دیدم نه خر ما از کره گی دم نداشته مثل اینکه.

اون دختره اومد با دوستاش و من سرم و انداختم پایین و رفتم پیش خودم گفتم خدایا اخه مگه چی میشد... چرا اسم من در نیومد کلی توی دلم حسودی کردم به اون دختره... کلی کفر گفتم...

4.11.876 صبح ساعت 6 بیدار شدم ساعت 3 خوابیده بودم فکر نمی کردم به این راحتی بلند بشم برای نماز.از همه زودتر توی خونه بیدار شدم برای نماز وقتی بیدار شدم با سروصدای من بقیه هم بیدار شدن. گرفتم خوابیدم. ساعت 10 بود خیلی خوابم میومد. موبایلم زنگ می خورد شمارشو دیدم از اصفهان بود شماره برام ناشناس بود خواستم جواب ندم اخه خیلی خوابم میومد صداشو قطع کردم گرفتم که دوباره بخوابم اما یادم اومد که شماره دانشگاه هستش. کلی فکر بیخود به سرم زد پیش خودم گفتم این شماره اموزش هستش چرا یعنی چکار داره. پیش خودم گفتم حتما برای انجمن علمی زنگ زدن جواب دادم دیدم به به به آقای مهرابی هستش سلام احوال پرسی کردم بای اقای مهرابی بعد گفت رضا جان کجا هستی گفتم تهران گفتم چطور مگه دیگه مطمئن شده بودم که برای انجمن علمی هستش. گفت رضا توی قرعه کشی دوباره حج عمره اسمم در اومد شنبه صبح اصفهان باش.

ادامش باشه برای فردا که اخرین جلسه قبل از سفرم هست . که فردا در دانشگاه تربیت معلم برگزار می شه و سعی می کنم چند تا عکس هم بگیرم از اون مراسم...